يا مجير

یه نگاهی به پشت خود می کنم دیگر کسی نمانده این هم آخرین نفر همه رفقام رفتند حالا دیگر خودم ماندم خودم سر گردون خیابان ها بودم به یاد می آوردم شیرینی و تلخی گذشته را با هرکدام از خاطراتم قیافه ام عوض می شد گاه اخم می کردم گاه یک ریشخند . دنبال یک راه فرار‌؛ دنبال یک فرصت؛ یک فرصت دوباره ولی زمان کم است راه زیاد نمی دانم از کجا شروع کنم در فکر خود بودم که تو دنیا به کی بدی کردم دل چه کسی شکاندم ؛چهره ها را در ذهنم مرور می کردم که ناگهان به یاد یکی از رفقام افتادم آره ؛ دل اون را شکاندم تحقیرش کردم از خودم راندمش . از خودم خجالت می کشیدم دوست داشتم یک بار هم شده ازش حلالیت بطلبم ؛ آدم بدجنسی نیستم ولی به خدا نمی دانم چرا این کار کردم شاید به خاطر خودش بوده شاید اون داشت تو بازی من ویکی دیگر ضربه می خورد باید یکی ما کنار می کشید من خودم را انتخاب کردم ؛ راه حلی که من انتخاب کردم راه حل درستی نبود ولی به هر حال در آن شرایط تنها راه بود 

 نمی دانم چی شد به فکر افتادم بروم مسجد دانشگاه امیر کبیر ؛ آخه اونجا اعتکاف بود تو این فکر بودم که یعنی می شود یه بار دیگر او را بینم و ازش حلالیت بطلبم به مسجد رسیدم از راه دور یک چهره آشنا را دیدم بله همان رفیقم بود اون هم جزء موتکفین بود رفتم جلو سلام کردم ؛ جواب سلام مرا به سردی داد زبونم بسته شده بود قادر به صحبت نبودم سرم انداختم پایین رفتم داخل ؛ یک لحظه تنم لرزید این همه جوون خوشا به حالشون ؛ نمی دونم احساس ضعف می کردم جو آنجا مرا گرفته بود انگار این جور جا ها از ظرفیت من خارج است ساعت ۲ بامداد بود حاجی شروع به خواندن مجیر کرد یه نگاهی به اطرافم کردم یک جانباز دیدم با یک گوشه نشسته بود با خدای خود مناجات می کرد در گوشه دیگر یک کودک را دیدم با یک حالت معصومانه داشت به مناجات گوش می داد گوشه دیگر جوانی زانو های خود را بغل نموده بود و باور کنید صورت تمام آنها نورانی شده بود دیگر داشتم می ترکیدم نفسم بالا نمی آمد گوشم دیگر نمی شنوید فقط در جاهایی که نا گهان صدای گریه بلند می شد می فهمیدم حاجی دارد روضه می خواند احساس می کردم هیچم به مقام نیستی رسیدم باورم نمی شد یک هفته پیش آرزو حضور در همچین مجلسی را داشتم حالا این جام بین این همه خوب  دوست داشتم فریاد بزنم : ای خدا این ها بنده های خوب تو هستند یه نگاهی به من بکن من بنده بد تو هستم دیگه دارم از خودم بدم می آید من به محتاج به تو هستم فقط تو مانده ای  .

مراسم مناجات که تمام شد جو سنگینی در مسجد حکمفرما شده بود لبام به سخن باز نمی شد دیدم اون رفیقم دارد نزدیک می شود دل به دریا زدم رفتم تا ازش عذر بخواهم خیلی از دست من ناراحت بود ولی حرفام گوش داد و در آخر به من گفت : محمد باز هم به من زنگ بزن .

خیلی خوشحال بودم او مرا بخشید ولی ای خدا خیلی ها به من بدی کردند و به من تهمت زدند کار نکرده حرف نزده را به من نسبت دادند از تمام حربه ها برای خرد کردن من استفاده کردند ولی خدا یا من از هیچ کدام از آنها شکایت ندارم چون تمام اونها  محب امام حسین هستند دستم بشکند بخواهم از محب امام حسین پیش تو شکایت کنم من هم معصوم نیستم حتما در جاهایی من هم مرتکب اشتباه شدم ولی خدا یا می خواهم این فرصت به من دهی تا بتوانم جاهایی که مرتکب اشتباه شدم جبران کنم  این فرصت را ازمن نگیر ...................................

                                                                     یا ام المصائب حضرت زینب کبزی