جمکران ؛ ميعاد گاه عشق

یه روز بهاری بود. از دور ، گنبد سبزی پیدا بود  . آخرین باری که رفته بودم بسیار بچه بودم و چیز زیادی از آن سفر یادم نبود یک دلشوره زیبایی در دلم حکمفرما بود هر چه نزدیک تر می شدم این دلشوره بیشتر می شد . یک نگاهی به رفیقم کردم بهش گفتم به نظرت می توانم 2 ساعت نخندم . یک نگاهی به من کرد و گفت: برای چی . گفتم : همین طوری ، می خواهم بدانم چقدر می تونم به نفسم غلبه کنم  . برگشت و گفت: ای بابا ، عبوس بودن که مبارزه با نفس نیست کسی که به دیدن آقاش می آید باید رویش باز باشد . ولی نمی دانم دلم می خواست یکبار هم شده دست از مسخره بازی بردام یکبارهم شده قدری جدی نشان دهم . جلوتر که رفتیم چند دسته را دیدم که به مناسب شهادت امام حسن عسگری عزاداری می کردند آنها عرب بودند و به شیوه  عرب ها عزاداری می کردند،  اون روز من با حاجت رفته بودم مشکلی که 2 سال بود تو خانه ما سکنی کرده بود  قرار بود آن روز این مشکل حل شود روز اول حرم امام رضا بودم که خواهرم تماس گرفت  و گفت به مامان بگو حاجتت داری می گیری . وآن روز قرار بود آن مشکل به طور کامل حل شود در مسجد بودیم  از آن جا تماس گرفتم که ببینم چه شد  مادرم گفت : یک کم دیگه مانده که این مشکل حل بشه . یه نگاهی به اطرافم کردند خیلی آدم ها آنجا نشسته بودند همشون با حاجت آمده بودند آنقدر تو فکر آن ها رفتم که یادم رفت که خودم هم  با حاجت آمدم  . داشتیم  می آمدیم بیرون رفیقم با یک حال خاص  گفت : آقا یکبار دیگر ما آمدیم ولی تو را ندیدیم  . نمی دانم این جمله را از چه بابی گفت : ولی دلم خیلی سوخت  یه گوشه داشتند چایی می دانند رفیقم عاشق چایی بود ، یک نگاهی بهش کردم و با یک لبخند بهش گفتم : چایی می دهند نمی خوری . رفیق ما که فاز عرفانش دیگه داشت به آسمونها می رسید . گفت : چایی خوبه صاحبخونه خودش به دست آدم بدهد  . من هم که حال اون دیدم خنده ام گرفت . برگشت و گفت : دیدی نتونستی 2 ساعت خودت نگه داری . دیدم آره راست می گه ما را چه به مبارزه با نفس  . از آن جا به زیارت حرم حضرت معصومه رفتیم . صحن خیلی شلوغ بود . داخل حرم شدیم زیارت کردیم وبه مصلی رفتیم آن جا هم بزرگ بود و هم خیلی شیک  . آنحا نشستیم داشتیم صحبت می کردیم که ناگهان دیدیم خدام حرم برای ما چایی آوردند  . برگشتم به رفیقم گفتم : آخه می مردی با اون حالت یه چیز دیگر از خدا می خواستی .

در کل آن شب با تمام فراز نشیبش تمام شد  آن شب خندیدیم ، از دست هم نا راحت شدیم و . . . ولی آنچه که مهم است این است که  این خاطره شیرین هیچ گاه از ذهنم بیرون نمی رود .

شب که به خانه رسیدم دیدم اون مشکله که دوسال بود تو خانه کنگر خورده بود لنگر انداخته بود دیگه برای همیشه رفته است.

حال فردا قصد کردم دوباره به جمکران بروم این بار هم حاجت دارم ام ا اول حتما همه را دعا می کنم وبه صدقه سری استجاب دعا های شما ها حاجات خودم را می خواهم .

                                                                                    یا موعود اعظم...