شب هجران تو اي دوست سحر خواهد شد روشن از ديده تو ديده تر خواهد شد . . .

موعود آسمان و زمين نور ديده من! عزيز حاضر ترينم!يابن الحسن! ديريست كه آدميان چشم به راه تو اند ؛ديريست كه باور آمدنت خيال دلهاست ؛ديريست كه قنوت نماز ما، طلب فرج توست!ديريست كه ظلم غالب است و حق مظلوم ؛ديريست كه شب سر رفتن ندارد و صبح هواي آمدن نمي كند.ديريست كه روزگار تو با روزگار من يكي شده و تو خود،تداوم ستودني همه ي آرمان خدايي من گشته اي يابن الحسن!قصه من و تو قصه ي عصمت و عدالت است حكايت دير و زود تمناي حق است پيامبر كه رفت، من ماندم و انتظاري سخت من ماندم و زخم زخم امامت. من ماندم و ميراث از دست رفته نبوت وتو امروز وارث اين همه اي! آن روز شانه هاي خسته ام تاب ستم را نداشت ودل غمديده ام نيز، خاموشي علي را تاب نمي آورد پس به طلب فدك برخواستم و به خدا قسم فدك براي من فدك نبود، پيامبر بود، علي بود،حسن بود، پدرت حسين بود...   و تو بودي! ومن حق همه را مي خواستم، آنچنان كه تو و بر تمامت ظلم فرياد كرده بودم، آنچنان كه تو و مي دانستم كه تو روزي خواهي آمد روزي كه دير نيست، روزي كه همين فرداست و مي دانستم آن روز، ملكوت پرده ي عشق را به نام تو ميزند و زمين و آسمان به پابوس تو مي آيند روزي كه دير نيست، روزي كه همين فرداست يابن الحسن بيا! بيا و زمين را ميزبان عدالت «علي» كن  بيا و تعبير صبوري «حسن» باش بيا و فرياد عزيز دلم «حسين» را از غصه ي واماندگان برهان  يابن الحسن بيا!بيا كه «سجاد» بي تاب آمدن توست  «محمد» برايت لحظه شماري مي كند.