حرف دل . . . (۴)

بعضی وقت ها که دلم می گیرد ... سرم سوت می کشد ... مثل دیوانه ها می خواهم فریاد بزنم ... می روم کنج خانه ؛ دو زانو خودم بغل می کنم ... یا اینکه می روم لینک زیارت از راه دور امام حسین  را می زنم ... ومثل آدم هایی که مرض آلزایمر دارند به تصاویر مستقیم کربلا خیره می شوم ... دلم سبقت اختیار از مغزم می گیرد ... مغزم می گوید :بی خیال ؛ پاشو ... ولی دلم مرا به همه جا می برد ... تا حالا کربلا نرفتم ... یک حس غریبی نسبت به کربلا دارم ... این حس شبیه به دلتنگی نیست شبیه به نوعی حسرت است ... اصلا هم حس قشنگی نیست ... چون دیوانه کننده است ... من اصلا آدم حسودی نیستم ... به مال دنیا هم ذرهای دل نبستم ... سعی هم می کنم ؛ خیلی ساده تر از خودم باشم ... ولی همیشه وقتی می شنوم کسی می خواهد برود کربلا احساس حسادت می کنم ... چشام از زور حسادت می خواهد از کاسه در بیاید ... نه ؛ اشتباه نکنید ... این حرف ها را نمی زنم که بگویم ... آدم خیلی کار درستی هستم ... چند باری جور شده که به کربلا بروم ... ولی همه لحظه آخر ... مثل یک کا بوس وحشتناک است ...مثل اینکه منتظر یک مهمانی بزرگ باشی ... وقتی روز موعود فرا می رسد ... صاحب خانه اسم تو را از مهماناش خط بزند ... خیلی حس بدی است ... انسان خرد می کند ... ولی بازهم خدا راشکر ... درسته کربلا نرفتم ... ولی هر بار دلم هوای کربلات را کرده ... امام رضا مرا طلبید ... این بار هم مثل اینکه دارم زائر امام رضا می شوم ... ولی این دفعه می خواهم برم بگم ... یا غریب الغربا این بار به جان جوادت از جدت امام حسین حاجت مرا بگیر ...ما راهم کربلایی کن...............................................................  

                                                                                                           یا امام الرئوف