مدتی ست..مزه مزه میکنم...

مدتی ست که با خود مرگ و حس نبودن را مزمزه میکنم...این روزها احساس میکنم..فاصله بودن و رفتن..تنها یک پرده ست..تنها یک پرده..وچون پرده بیوفتد..نه تو مانی و..نه من!! این روزها زیاد به این سفر بی برگشت فکر میکنم..سفر بی برگشت؟!!چه اسم تلخی برای تازه کردن دیدارمون با خدا انتخاب کردیم..اصلاح میکنم.. *این روزها زیاد به سفر فکر میکنم..به اینکه بعدش چی میشه..قبل ها خیلی می ترسیدم..حتی از تصورش..از اسمش..از یادش.. اما این روزها..فهمیدم..مرگ تنها ریختن برگ های زرد دنیا..از شاخ هایی است..که دیگر از ماندن در پاییز زندگی خسته اند و..به انتظار بهار وصال جامعه های عریانی را از تن به در میکنن..شاخه ها ممکنه در هنگام ریختن برگهاشون احساس تنهایی و سرما کنن..اما اگه فقط یکم سرشونو بچرخونن..تنه ی سخاوتمندی رو که تو تمام این مدت بهش چسبیده بودن رو میبینن..اون موقع ست که دیگه دلیلی برای ترسیدن ندارن..چون دیگه میفهمن حتی اگه بعد از سوز پاییز و زمستان بهاری هم نباشه..باز این تنه ی پهناور هست..و مهم بودن این اصلِ ریشه داره..نه برگ هایی که براش فقط اب و رنگ داشت. اگه باور کنیم که مرگ همه چیزو تغییر میده..مگر یک اصل..واونم وجود کریمی مثل خداست..دیگه دلیلی برای وحشت و ترس نیست..دیگه اونوقت می فهمیم حتی اون فشار قبر و سوال های جانفرسای دو ملک..همه از دست نوازشگر و کریم همون خداست..همون خدایی که تو دنیا محبتمونو تو دل بقیه قرار داده..همون خدایی که بخشید از جایی که انتظارشو نداشتیم..همون خدایی که ابرومونو حفظ کرد..حتی اگه خودمون نبودیم..همون خدا