اينم يه نوع ديگه اش

خواستم این چند خط را ننویسم ، نشد ! بگذارید به حساب یک اپیزود تراژیک از منحنی درجه سه زندگی ام!

من مال محله برو بیا نبودم ! بچه همون جا بودم که هم خیلی کوچیکه ، هم ساده و خلوته . مثل آدماش که ساده ان . دورم شلوغ نبود اما همونا هم که اهلی شن ، مرام دارن . با خنده همدیگه می چسبيدیم به آسمون . با بغض همدیگه تا صبح کلافه رخت عزای آسمون بودیم . بعضی وقتا که زخم پشت این و اونو ميديديم من و رفيقم يه نگاهی به هم می کرديم بعد يک صدا با هم می گفتيم: " رفيق پاپتی خودمو عشقه "!

                                              ولی حيف که همه اينها سرابی بود در زندگی

 ما را از نظراتتون محروم نسازيد چه دوستان آشنا وچه دوستان باز آشنا اما غريبه