يک حرف دل و يک خاطره ...

سلام ...

خیلی وقت بود حرف دل ننوشته بودم ، اما امروز با دست پر آمدم ...

اول اینکه یک کار جدید را شروع کردم دعا کنید که سرانجامش هم خوب بشود ... حساسه ، دعا کنیدا ...

دوم اینکه یه مدتی است که همه به مو هام و ریشام گیر می دهند  ... به نظر شما چی کار کنم ...

سوم اینکه دیگه وقت زیادی برای گذراندن اوقاتم با دوستام ندارم ، چند تاشون ناراحت شدند ... بازم به نظر شما چی کار کنم ...

چهارم کسی مقداری مرگ موش  قوی داره ... بگذزیم ...

چهارم این خاطره پایین برای من قشنگ بوده ، دوست داشتین بخوانید در ضمن حسین سیب سرخی از مداحان مطرح هستند که در داستان آمده است ...

********************************************************************

داستان راننده خیالباف و حسین سیب سرخی ...

al54153vt.jpg

از دفتر  بیرون  آمدم.روبه روی دفتر یه پیکان که  لاستیکش دور سفید تهران ۲۸ بودکه از  جلویش  cdآویزان شده بود و لاستیک های عقبش را خوابونده بود و بوق ۱۰ ـ۱۱ وصل کرده بود جلوی من زد روی ترمز. البته عکس هایی از هلالی و سیب سرخی  را هم روی در و دیوارش چسبانده بود و یک پشت مو مشتی هم گذاشته بود و از اون مداحی هایی که به قول خودش کار مشترک رضا هلال و حسین سیب بود پخش می کرد و با صدای نتراشیده و نخراشیده اش آن شعر ها را زمزمه می کرد و یک سیگار هم پشت گوشش بود و ما هم از فرصت استفاده کردیم و با ایشان تریپ رفاقت برداشتیم.

از ما شارژ کردن و از ایشان خاطره تعریف کردن ، تا زمانی که از سفرش با حسین سیب به دبی تعریف کرد که به قول خودش : ((گوش کن داش این را برای تو تعریف می کنم نه برای کسی دیگه ای ، از قیافت معلوم است بچه سر به راهی هستی ، این خاطرات ما اسراره، مانند اسرار مملکته نباید جایی درز کنه ، با حسین سیب رفته بودیم دبی ، داشت می خوند که ناگهان دیدیم پلیس امارات ریختش توی مجلس ، تو همین گیر ودار یه نگاه به حسین کردم وگفتم داش مثل این که نسخه مون پیچیده است ، مثل اینکه شراب شهادت را باید بنوشیم . تو همین گیر و دار دیدم رامسفلد وزیر امور خارجه امریکا ( البته ایشان وزیر دفاع امریکا بودند ) که برای بازدید از امارات آمده بود وارد مجلس شد ما رو بگو با ۳ متر قد حسابی ترسیده بودیم دیدیم آمد ایستاد پیرهنش را هم در آورد و با عرق گیر ایستاده بود . گذشت تا حسین تمام کرد . رامسفلد پیرهنش را تنش کرد و آمد جلو و به حاج حسین مون احترام کرد وگفت : من کلی از cdهای شما را دارم و هر موقع دلم می گیره گوش می کنم و عاشق اون سی دی شما که با آقای هلالی خواندید هستم و ازاین حرف ها ........))

ما را بگو تو دلمون گفتیم که این بنده خدا این داستان را با این فن بیانش برای چند نفر تعریف کرده است و چند نفر هم باور کرده اند وقتی ماشینش به به کوچمون پیچیده با اون صدای کلفت داش مشتی اش گفت : داش شما هم که به مراسم حسین سیب نزدیک هستید ، من که آدم خالیبند زیاد دیدم ولی این یک چیز دیگه ای بود ، مثل آدمی که عین خورشت آلو وا رفته نگاه کردم گفتم : مثل اینکه ...

زمانی که جلوی خونمون زد تو ترمز این بار با یک لحن محترمانه و البته صدای نازکی گفت : این جا که همان جاست که حاج حسین آقای سیب سرخی محرم ها برنامه دارند . من هم با سر حرف ایشان را تایید کردم .بنده خدا داشت از خجالت آب می شد .
شروع کرد زیربغلم هندوانه گذاشتن و از حسینیه ما تعریف کردن که یک برنامه بزار ما حسین آقا را بینیم ، من هم با یک نگاه معصومانه کردم و بهش گفتم:  ارزش راز به اون است که راز بمونه . خواهش می کنم دیگه این داستان برای کسی تعریف نکن . زیر چشمی با صدای بریده بریده گفت : آقا اعتماد بیشتر از این ما را خجالت نده ...

بعد شروع کرد به تعارف سر کرایه  _ نه جون داش اعتماد  اصلا امکان نداره! ما رو می خواهی بفرستی تو صف نامردها ...
اما راضی شد که کرایه را بگیره ...."اما سه برابر ش گرفت...!خوب شد سر ماه بود وگرنه ...!"

                                                                                         خدایا مارا کربلایی کن ...

/ 28 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کمیل

سلام دم راننده گرم چه اهل حال بوده حالا واقعا حاج حسین دبی هم رفته؟

جواد

خوب از آنجايی که همه امام حسين رو دوست دارن فکر می کنن با نسبت دادن خودشون به يه مداح حسينی شدن بعدش هم برای کم نياوردن ممکنه يه چيزی بگن ديگه.به هرحال من که خودم خيلی ايراد ها دارم .الهی العفو

حميد داودآبادي

بنام حضرت دوست و با سلام مخلصيم رئيس. مشغله کاری که الکی ين همه دور خودمون رو شلوغ کرديم فرصت سرزدن به دوستان را نمی دهد. ما را بر اين کوتاهی عفو فرماييد. خيلی با کلاس نوشتم نه؟! بازم به ما سر بزن.

متروک

سلام. راستش زياد حال و حوصله ندارم... وبلاگ بعضی از دوستان‌رو خيلی وقته حتی سر نزدم. دیگه کم کم دارم جمع می‌کنم که برم. فعلا

کودک زمستانی

دوباره سلام... اول اينکه براتون دعا می کنم...شما هم برامون دعا کنيد. دوم اينکه از ته بزنينشون سوم...همه اين روزا وقت ندارن...سعی کنيد عادتشون بديد به وقت نداشتنون چهارم...من ندارم اما میخواید درخواستشو بدیم براتون بیارن؟ بگذریم... بازم چهارم...خاطره رو خوندم...از این آدمای خالی بند یکیشو دیدم...یعنی هر روز می بینم...از همکارامونه٬اصلاْ شکر خدا هرچی دروغاشو به روش هم میاریم از رو نمیره... کف هممون بریده از دستش. روزاتون بلند...

*نازنين يار*

سلام و رحمت الله ... « وقتی که کوزت را دید، وقتی که او را گرفت و همراهش آورد و نجاتش داد احساس کرد که درون خودش شوریده می شود. کنار تختی که وی بر آن خفته بود می رفت و آنجا از شادی می لرزید. پیچ و تابهایی درونی مثل یک مادر احساس می کرد و خود نمی دانست که این چگونه چیزی است، زیرا که چیزی بس پیچیده و بس شیرین است آن جنبش بزرگ و شگفت قلبی که به دوست داشتن می پردازد...» *** و اما بعد؛ با یک «مطلب» جدید، «به روز» هستم. خوشحال می شوم اگر قدم رنجه کنید و تشریف بیاورید. «ضمناً»، «نظر» یادتان نرود! «متشکرم»

تقی دژاکام

سلام بر دوست . عنوان يادداشت جديد وبلاگم «مرسی که آپمو می خونی .کامنت يادت نره!» است . افتخار مي ديد؟

متروک

سلام اومدم ٬ نبوديد... از اين به بعدم هر وقت بياين ٬ من ديگه نيستم. دارم می رم . اومدم خداحافظی...

صادق

بهش می گفتی: مومن ..... نگو :)