ساعت ۴:۳۰ بامداد در حسرت و دلتگی کربلا ...

normal_Aliasghar.jpg

دوباره بامدادی دیگر ...

         خوابم بسیار نازک شده ... به نازکی برگ زرد درختان در فصل پاییز ... با کوچکترین لگد نه ، با کوچکترین تلنگری خرد می شود ...

باز از خواب پریدم ... باز با یک رویا و یک دلتنگی ...این بار در رویای کوچه پس کوچه های کربلا ... به سمت مقام علی اصغر ... یادش بخیر ...

لحظه ای که به آنجا رسیدم ... وقتی گهواره را دیدم ... دیدم زنانی بودند که در آنجا با نیت ، این گهواره را تکان می دادند ... و برای علی اصغر لالایی می خواندند ...

دلم خیلی برای حضرت رباب سوخت ، آره آره ... حداقل ای کاش نامردها گهواره علی اصغر را به غنیمت نبرده بودند ... حداقل دل رباب سرگرم آن گهواره می شد ...

این روز ها ، ایامی است که رباب بسیار برای اصغرش بی تابی می کرد ... خدایا به حق آن مادری که این شب ها با طفل خیالی می گریست ، یاد اصغر می کرد در  فرج آقاجون امام زمان تعجیل بفرما ...

این هم حرف و صدای دلم کلیک کنید .

  

خدایا ما را کربلایی کن...

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه آشنا ...

برادر ، تا حالا سخنرانی پس از شهادت دکتر شريعتی رو گوش داديد ؟ يا حسين وارث آدم رو ؟ خيلی خوبه که هنوز ميشه با مراجعه به حسينيه ارشاد ( يا به قول بعضی آقايون!!! يزيديه اضلال !!!!) به اين منابع دسترسی پيدا کرد . بياييد به احترام حسين و زينب ...حداقل يکبار به اين سخنرانی ها گوش بديم....فقط يکبار

هانيه

سلام محمد جان . چطوری ؟ اين جمله عالی بود!! يک شروع خوب :خوابم بسيار نازک شده!!! .. به عمه مان سلام می رسانيييييم! قربانت.. هانی

سعيد شمس

من اپم

سعيد شمس

اين روزا زياد ان نميشم....مريضم...اثر تعزيه خونی تو عاشورا

مرتضی

سلام خوشا به حالتون که روياتون هم روياي حسين هستش و عشق و دلدادگی..... راستی!گرافيک هاتون واقعا زيبا ودلنشينه.....

زائر

سلام حضرت آقا خوش ميگذره ديگه انگار داره مد ميشه که همه مطالب سنگين بنويسن حيف که ما ازاين مدل نوشتن ها بلد نيستيم توروخدا دست ماراهم بگيريد به ما هم ياد بديد ضمنا از مطلبی که برام نوشته بودی استفاده کردم خيلی جالب بود بازم به ماسربزنيد ماهمون آدم قديمی هستيم البته اگر از قبل ما رو قبول داشته باشيد ياحق

متروک

سلام. احساسی می‌نويسين چند وقته... نم نم اشک چکيده رو خاک دل ٬ گل احساس جوونه زده انگار... البته بوده حتما . شما تازه دارين گلتونو به ما نشون می‌دين می‌ترسين چشممون شور باشه؟ ممنون از حرفاتون. منم قصد ننوشتن ندارم . يه چند وقتيه حال ندارم زياد. ببينيم خدا چی می‌خواد. ـــــــــــــــــــــــــــ اين سری روضه علی‌اصغر بدجوری برام سنگين بود. نمی‌دونم ... اون که می‌خونه : پرستوی سپيدم... يه دوستی دارم ٬ بنده خدا بچه‌ی دو سالش کلا فلجه... فلج به دنيا اومد . يه عده می‌گن می‌ميره ٬ يه عده می‌گن ... اسمش «ابولفضل». وقتی اينو می‌خوندن ... انگار اون از همه بهتر درک می‌کرد حال خانم رباب‌رو. برای بچه‌ش دعا کنيد. فعلا.

كودك زمستاني

سلام. چقدر شيرينه كه تو رويا جاهايي رو ببيني و به جاهايي سفر كني كه فوق العاده ان...بي نظيرن! . عنوان نوشتتون برام خيلي جالب بود... « ساعت ۴:۳۰در حسرت و دلتنگي كربلا... » حداقل شما رفتین اونجا٬تو کربلا راه رفتین٬حرف زدین٬نفس کشیدین٬عطرشو استشمام کردین... ماهایی که نرفتیم چی بگیم؟ دعا کنید آقا ما رو هم بطلبه. . گاهي وقتا حال و هواي پاييزي خيلي زيباتر از بهاري بودنه... آدم از دلتنگي پاييز به خيلي جاها مي رسه همونطور كه از زيبايي و سرسبزی بهار... . باور كنيد اين چند روز يه جورايي نمي تونستم بيام نت... حالم خوب نبود. به هر حال شرمنده از اين به بعد سعي مي كنم بيشتر سر بزنم... التماس دعا... يا علي...

عطش

آقا محمد سلام از اينکه ياد اموات کرديد و يه سری به کلبه خرابه ما زدی ممنون راستش من هميشيه به وبلاگت سر ميزنم و ومطالبتو هم حتما مطالعه ميکنم جای تبريک داره چون برخلاف خيلی وبلاگها از خودت و تفکراتت مينويسی و همين روال باعث جذاب تر شدن وبلاگتوم ميشه. يه اميد ديدار تو دنيای حقيقی نه مجازی