نامه خانم فریبا داوودی مهاجر به وبلاگ روضه العشاق ...

  

از لب های شهود      تا بوسه بر مکاشفه

نه آتشم ، نه سمندر ، نه حاتمم ، نه سکندر

تمام هستی ام این است ، مداد و دفتر کاهی

n00012203-b.jpg

کوچه گمشده نوجوانی ام را در لابلای کلماتت می بینم و به دل تیمارستانی 14 ، 15 سالگی ام بر می گردم ، به شیداییهایم و دوره گردی هایم ، که گر گرفته و منقلب به دنبال آن لطیف و کرشمه هایش ترانه های روستایی می خواند.

ترانه هایی که بارانی بودند و گاه سیل آسا بر وجودم می باریدند و روح زنجیری مرا به ییلاق پیوند می زدند.

برادرم. لابه لای کلماتت کاخ های قدیمی خاطره هایم زنده می شود و هیجان های مه آلود که خواب را از چشمم می ربود. می دانی احساس می کنم آن روزها دخترک دوره گرد شرقی بودم که پچ پچ بی رحمی زندگی را ملاقات نکرده بودم ، در سرما نخوابیده و هنوز منجمد نشده بودم و پاهایم همچنان داغی شنهای کویر را در وجودش حضور و غیاب می کرد.

می دانی در لابه لای کلماتت با هر تیتر و عنوان و محتوایی ، هارمونی خورشید و ابر را احساس می کنم.

که یک روز ابری ابری بودم و یک روز گرم گرم ، پر از انرژی که ذهن سیال مرا با لاجوردی آسمان پیوند می داد.

برادرم، من با کلمات بازی نمی کنم ، کلمات را به بازی می گیرم تا خودم را برای تو معنا کنم که چگونه نامزدی، آسمانی داشتم و عاشقش بودم. یک عشق آتشین که تمام وجودم را گرم می کرد و هنوز وصلش در من قد نکشیده است. همان وصلی که تو در لابه لای کلماتت بارها از آن یاد می کنی و به دنبال آن می دوی. هنوز منتظرم که نرگس ها به دنیا بیایند و بین من و احساسم سمفونی زیبای آبشار را در رقص باد بنوازند.

می دانی برادرم نمی دانم واقعاً نمی دانم چرا قادر نیستم بیرون از رختخواب احساسم یک شب حتی یک شب به خواب روم و هنوز با همان نامزد آسمانی که گاهی هم روی زمین آن را جستجو می کنم به نجوا می نشینم

نامزدی که بعد از سال ها مستی ، دیگر دلبری ها و کرشمه هایش را ساده لوحانه تنها در سجاده و نماز و استغاثه جستجو نمی کنم و از زندان یوسف به دنبال معانی واژه ها ، بر روی همین زمین ، در همین کوچه ها ، همین بغل ، کنار خون و خاکستر ، کنار فقر و تبعیض ، ظلم و زخم ، لبخند خدا را تجربه می کنم. تا شاید بتوانم رضایت آن لطیف را در امنیت و رضایت و آرامش خلق جستجو و به وصف بی نهایت بپردازم. پاهایم را روی زمین گذاشته ام و از شما چه پنهان توبه ام را شکستم.

می دانی برادرم ، هرچه در کلامت جستجو کردم ، مثل نوجوانی خودم  هم آغوشی با حقیقت را ندیدم. کجا سیر می کنی ، خدا همین جاست.

همین نزدیکی ها ، روی زمین. شاید در سفره خالی همسایه ، و یا زیر پل محله مان که کارتون خوابی یخ زد و یا دختر بچه ای که از ترس تعرض به کوچه پناه برد و سر پناهی نیافت و یا زنی که از ترس آتش را برگزید و سطل آبی برای خاموشی پیدا نکرد و آن مردی که هر روز در پارک قدم میزد تا عیالش نفهمد که کاری پیدا نکرده است.

خدا همین نزدیکی هاست. لا به لای فال های دخترک فال فروش و گل های پسر بچه سر چهار راه. خدا همین نزدیکی هاست. وقتی که انسان گوش شنوایی برای شنیدن دردهایش ندارد و دردهایش را در بی خبری جستجو می کند و یا زنی که غریبه ای را با تهوع برای سیر کردن فرزندانش تحمل می کند و یا به دنبال نگاه آشنایی برای فراموشی سال ها تحقیر و ذلت است. خدا همین نزدیکی هاست تا ببیند آیا دستی به سوی آنها دراز می شود یا تمام این دست ها به سینه ها کوبیده می شود و دادن نذری هایی تا خدا مارا ببخشد و ما از احساس گناه نلرزیم. می دانی خدا همین نزدیکی ها انتظار ما را می کشد نه، تنها در ساعت ها بر سینه کوبیدن و بر سر زدن ، اگر چه قابل درک است واحترام.

نمی دانم شاید رفقایت دوباره خط کشی کنند. مرا کافر یا مرتد بخوانند. بگذار هرچه می خواهند بگویند. اما خدای من نگهبان من نیست که تنها مرا بترساند. حتی از من تنها نذر و نماز و روزه نمی خواهد که با آن نان بخورم و کاسبی کنم. او مرا از جهنم نمی ترساند. عجوزه ها را بزک نمی کند. از من تعبد و دین تقلیدی نمی خواهد. خدای من عشق را به من یاد داد. دیوانه دیوانگی ها ، او نمی خواهد که من از پشت مذهب به اشرافیت و جاهلیت و خرافات نگاه کنم. او می خواهد که من از بلندای مذهب به لطافت و عشق و آرامش بنگرم. توجیه گر ظلم و برتری طلبی وسلطه و حماقت نباشم و شب تا صبح از رکوع به سجده و از سجده به رکوع نروم. مذهب من نیمه شب ها مسافرها را به سر منزل می برد. یتیم ها را پناه می دهد و تنها بر مظلومیت ائمه دین نمی گرید که بر شجاعت آنها افتخار می کند. بر پهلوی شکسته فاطمه زار نمی زند که بر خطبه فدک فخر می فروشد. زنان را در خانه نمی نشاند که در خدمت مردان در مطبخ ها و پستوها بپوسند که خطبه زینب را در دربار یزید زمزمه می کند.

بر روسری های افتاده زنان و گلوهای تشنه کاروان کربلا اشک نمی ریزد. که قهرمانانه مانند زینب گوشواره از گوش اهل بیت باز می کند و آن را به سوی دشمن پرتاب می کند و فریاد ظلم ستیزی بر علیه ظالمانی سر می دهد که با فریاد الله اکبر و برای رسیدن به دنیا استفاده می کنند.

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

خدای من از من می خواهد که ساحری را از بندگی تشخیص دهم و از لب های شهود بر مکاشفه بوسه زنم.

وقتی خاطراتم را تورق می کنم. یادم می آید که شاید 17 سالگی ام بود که دیگر تن ندادم به عادت ها به آنکه دیگران بجای من فکر کنند و من آنگونه باشم که دیگران می خواهد و در کفنی بخوابم که هزار فامیل برایم دوخته اند. کفنی که دوخت هایش پر بود از تحقیر و تبعیض و فرودستی و فریبکاری. شاید از همان سال ها عهد بستم که از سنگ تا درخت در این خاک تشنه بالا روم و از عملگی سیاسی و تبلیغاتی که از من و نسل من طلب می کردند تا قدرت و ثروت را باهم داشته باشند پنجره ای به سمت حقیقت ، آخرین سر پناه باز کنم شاید" امن یجیبی "دیگر و از همان پنجره ماموریت انسان و حقیقت آفرینش را دریابم در این روزگار غریب و در این سراشیبی شک. در همان سالها به خودم اجازه دادم که پیچک های چون و چرا بر من بپیچند و من مومی نباشم در دست هیچ بنده ای و پیاده شوم و چند ایستگاه مانده به قبرستان جهالت که دلالان انتظارم را می کشیدند.

برادرم. در تمامی این کلمات تلاش من این است که به تو بگویم اگر وصل را منتظری آنگونه در خانه های الفاظت در" روضه العشاق "مشهود است ، دلت را بی رحمانه احتکار نکن. نفس بکش ، از ناودان خانه خدا عاطفه می بارد. عشق سرازیر است نسیم به مهمانی ات آمده است. مبادا فردا دیر باشد و دیگر معماری ، پلهای وجودت را بازسازی نکند. جزمیت را به شیطان بسپار. کمی آن طرف تر سادگی در رودخانه جریان دارد.

شاید میان همین مردمی که خودی نمی دانید و آنها را با تیغ بی دینی از ذهن ها ذبح می کنید حلاوت وصل نهفته باشد.

باور کن. بچه هایی که عکسشان را در زمان شهادت روی صفحه قلبت گذاشته ای پسر هیچکدام از آقایانی نیستند که ما برای آنها سینه چاک می کنیم. آنها بچه های همین مردم کوچه و بازارند. اجازه بدهیم که همین مسافرهای غریب ، شاید خسته ، بی رمق بر رگ هایمان بوسه زنند و ما به شانه های خسته اشان تکیه کنیم و غبار را از جاده ای که آمده اند پاک ، تا در میان مه غم نشوند. باید سخت مراقب باشیم به نام آن وارستگان بر روح و جسم ما حکومت نکنند. که شهدا اعتراضی اند بلند و اعتراضی اند به سکوت ما ، در برابر ظلم. آنها از ما اشک و آه و فغان نمی خواهند که از ما حرکت برای تداوم راهشان که همان دروازه های روشن برابری و عدالت است. طلب می کنند.

ای چشم های خسته ، فراسوی این غبار

دروازه های روشن امید ، کوه کجاست

بر کف چراغ دارم و در روشنای روز

پیوسته جستجو گر انسانم ، او کجاست

آنجا که مردمان به ترازو نمی نهند

یک پاره نان برابر صد آبرو کجاست

بیزارم از حقارت دنیای این چنین

اندیشه ای فراتر از این چارسو کجاست؟(1)

دوست من نمی دانم تلاش مرا درک می کنی. می خواهم بگویم هر کس مثل شما فکر نمی کند و خدا را از دریچه شما نمی بیند. کافر نیست. خدای من تادیب نمی کند ، می بخشد. افشا نمی کند، ستارالعیوب است ، خدای من می بخشد. به بزرگی اش. با بندگانش خوش و بش می کند و ما را به خلوت عرش راه می دهد. می دانی من از جهل مقدس می ترسم که بیماری زیبای دوران ماست. دین نیست، سلیقه هاست و از همان جوانی به سراغ ما می آید و شعور را هدف می گیرد و ما را به دار  دست بافته خودمان آویزان می کند و ما را فریفته کف دریاها و از آب غافل می نماید.

کف دریاست صورت های عالم

ز کف بگذر اگر اهل صفایی

من نمی خواهم که با خنجری که ساخته ایم یا برایمان ساخته اند کشته شویم و فکر کنیم که شهیدیم. من می خواهم که همه ما به ریشه ، به اصل و به عشق رجعت کنیم. من نمی خواهم که باز 10 سال دیگر زخم های تازه نامردی را مرهم زنیم و نتوانیم مرد را از نامرد تشخیص دهیم. من می خواهم که اگر زخمی است در دشستان مردم تجربه کنم. نه در برهوت قدرت. نمی خواهم سال دیگر بخاطر خطاهای امروز به دنبال غزل های گمشده بگردیم و هر خاشاکی را گمشده ام تصور کنیم و پای در هر غربتی برای شنیدن صدای یک آشنا بگذاریم.

می دانی من صدای پای تورا خوب می شناسم. انگار همین دیروز بود. مانند صدای پاهای من در نخستین کوچه های عاشقی که در نوجوانی در آن قدم می گذاشتم همان کوچه هایی که در تابستان بلوغ من دچار خار مغیلان شد با زمزمه های حسرت باری که پاییز آن پر از سرگیجی ها بود.

و دختران باغ رویاهایم بعد از سال ها تلاش ، آرزوهایشان را با دروغ و دورویی و وعده معاوضه کردند و هم نسلی هایم در نهایت صداقت و شجاعت "یائسه"  پشت پنجره های انفعال و سرخوردگی تجمع کرده و مرا نیز به سکوت فرا می خوانند سکوتی که آرامش در آن ،  با بی تفاوتی نفرت انگیزی لانه کرده است. آنها مرا به جزام بی تفاوتی و قدم زدن در علفزارهایی که پر است از عفونت مردگان و اوهام دیوانگان دعوت می کنند.تا در شیرین ترین حالت جاروبرقی و گاز و ماکروفر را بپرستم و خریده شدن اطاعتم به قیمت انگشترهای قیراطی. کالا در خانه مانند همان کالا در بیرون اما شرعی و بدون امید و شوق. غافل از آنکه زنانی که برای خود نقشی به جز همین کالا بودن تعریف نمی کنند مردانی می خواهند که تنها پول بیاورند و بحران درو کنند و عشق واقعی را در بده بستان های حقیر یا فراموش کنند و یا تظاهر کنند که عاشقند.

چه اشکالی دارد که خودمان را به آفتاب بسپاریم و فلبی داشته باشم به بزرگی آسایش و به آرامش کوچه باغ های خلوت. این حرف ها ، فمنیستی است یا نه ، نمی دانم. مهم هم نیست زیرا دیگر خودم را از حرف مردم منها کرده ام و تا روزی فرا رسد که پر از امید در رنگ درنگ کنیم و بفهمیم عشق خدا خط پایان ندارد و مالیخولیا هم نیست.

برادر زخمی من ، راستش را بخواهی من دیگر مجنون این وادی ها نیستم و دلخوشم به کنایه کاج و سرگذاشته ام به بیابان خودم ، به ویرانه های وجدانم به دالان عاطفه ام تا دیگر فرصت طلبان از سوراخ دعای این مردم بی رحمانه رد نشوند.

می خواهم زیر آفتاب مستقیم خدا حمام بگیرم و از بالای آبشار به اعماق وجودم شیرجه بزنم. می خواهم به همین سادگی به ملکوت برسم. نمی دانم شاید همین روزها مرا بستری کنند در دیوارخانه تنهایی. اما خوشحالم با اسکناس عبادت نمی کنم و مردمم را با اسکناس معاوضه نمی کنم و رفقایم را بخاطر اسکناس به قدرت نمی فروشم. به نام مشیت الهی در بی خبری سیر نمی کنم.

به قول شاعر

هرکس از خودش بگذرد ، جایزه صلح آسمانی می گیرد. باید هر روز به جوجه های نیت خود واکسن صداقت بزنیم. عارف باید هوسش را به عقد دائم عشق در بیاورد. عارف باید دائماً قلب خودش را به دیگران تعارف کند و روزی یک ساعت محاسبه صداقت داشته باشد. هیچ کس بر کشتگان حقیقت سکه کفاره نمی اندازد. اگر عاشق بشوی همه به قلب خونینت قسم یاد می کنند و همه به زبان سرخت سوگند می خورند. عشق گناه است ، خداوند عاشقان را با فرق مجازات می کند من در دوران فراق به دنیا آمده ام.

برادرم تو را به عشق قسم می دهم همان عشقی که بی محابه به دنبال اویی. که نوجوانی ما را طلب مکن. چرا که عاشقی ما را به تاراج برده اند. بداد مردم برسیم بهتر است.

دختران ما را به شیخ های عرب اجاره می دهند. بدا به حال مسلمانان که تنها ریاضت می کشند تا خود را نجات دهند.

" نفرین بر دوزخیان زمین "

من به هواخواهی عشق آمده ام

کس به هواداری من بر نخاست

 

                                                                         فریبا داوودی مهاجر     

 

 

/ 27 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hedi

salam vaghan ke khanom davodi gol goftan anche az del bar ayad lajaram bar del neshinad khosha be haleshon kash man ham roham mesl ishon bozorg bod

محمد علی بخشيان

سلام لازم دونستم حضور خودم رو توی اين وبلاگ گم واين جور اظهار نظر کردنموبیان کنم . احساس مسئوليت و خطر برای همه کس وهمه چيز (از هر نظر) (بااین گونه مطالب ) جامعه ما پر از گرگهای انسان نما و روشن فکرشده پس حواسمون خیلی باید جمع باشه.... جناب اقای شمس من تو نوشتهام اگه کامل می خوندی انقدرم سياسی حرف نزدم که شما حرف زديد(پس کرم از خودته) امثال شما از هر موقعيتی استفاده می کنند تانظرات شخصی شون رو راجع به نظام بيان کنند و جو رو به تشنج بکشونند راجع به ای میل می خواستم بیشتر باهات صحبت کنم اما یه سر به وبلاگت زدم دیدم انجا هم که یه حرف حسابی نزدی (خانه از پایبست ویران است) وب لاگ شما که تازه ۱سالش شده اگه۱۰۰سالشم بشه به این صورت .......جای کمی فکر داره این شیوه زندگی منه از اقای اعتماد بپرسید(ایشون یکی از رفقای قدیم من بودند.........) قبل از صحبت با هر کسی به سبک

فدايی امام خامنه ای

خانم داوودی مهاجر کی می خواهی دست از اين ياوه گويی هايت برداری تو عقده چه چيز را داری ... بس نبود اهانت های شما به مقدسات نظام حالا بند کردی به مقدسات دينی ... فکر کنم فهميده باشی حتی در شهرستان ها دور دست هم همه به ماهيت شما پی بردند يه کمی حيا کن ای بی حيا ما هنوز داستان های پشت پرده شما و خيلی از سياسون فراری را فراموش نکرديم ما هنوز مدارک جاسوسی های شما را نبستيم حال دوباره دست از کثافت کاری های خود بر نمی داريد به خدا من جواب اين حرف های شما را خواهم داد ... و تو ای اعتمادسعيد نمی دانم دق چه چيزی را داری که از روی دوست داری به اسلام خنجر می زنی بله ما هنوز هم خيلی کثافت کاری های يکی از اعضای خانواده شما را فراموش نکرديم تو در اين وسط چه می گويی حالا شده ای مبلغ افکار جاسوسان امريکايی مطمئن باش جواب اين کار تو را هم خواهيم داد

مجنون الحسين

سلام.آقايون همه اين جا نظراشون رو گفتن ما هم بگيم .خب فدايی امام خامنه ای مام مثه شما از قشری هستيم که سنگ رهبرمون و مقدسات دينی مون رو به سينه می زنيم...اما توی همين دینی که ازش دم می زنیم خراب کردن يه مومن .يه برادر.حکمش چيه؟شما ميای يه از يه چيزی دفاع کنی می زنی همه چيز رو خراب می کنی که !!!!((خيلی کثافت کاری های يکی از اعضای خانواده شما را فراموش ))!!!اولآاين موضوع هيچ ربطی به اين نامه نداشت که بخواد مطرح شه چرا تا يه جايی کم ميارين اصل و نسب طرف رو می برين زير سوال...دومآ جناب...

مجنون الحسين

ثانيآ به نظر من اول جوابيه آقا صادق رو هم بايد ديد بعد قضاوت کرد...

مجنون الحسين

اقا صادق نمی خواين جوابيتون رو بذارين؟ما منتظريما... يا علی

متروک

پس چرا جوابو نمی‌ذارين؟

ع - د

سلام مطلب مجنون الحسين را در مورد شما خواندم آری آنچه که من از دين داری فهميدم همان بود که ايشان گفت ولی مطلب ايشان در وبشان روح حاکم بر روابط انسانی است خيلی جالب بود

عطيه بختيار

اقای سر بخشيان ُببخشيد که بی ادبانه صحبت ميکنم چون از قديم گفتند با هر کسی با زبانی که می فهمه صحبت کنيد...من فکر می کنم که شما کمی زياد تر از حد جو گير شديد...يعنی جو اينکه خيلی ادم خوبی هستيد گرفتتون...اگه که با نظرات خانم داوودی موافق نیستید لطف کنيد جوری جواب بدهيد که همه نخندند و فکر کنند از کمبود اطلاعات رنج ميبريد و چون جوابی برای اين حرفهای منطقی نداريد...به فحش و تهمت و از همه مهمتر مانند يک حيوان زخم خورده به تهديد متوسل می شويدولی من پیشنهاد بهتری دارم...می توانيد برای خالی نبودن عريضه به تهديداتتون جامه ی عمل بپوشانيد..خيلی کنجکاو شدم که مثلا می خواهيد چه کار کنيد؟اخر اخر مرگ هستش نه؟ البته فکر می کنم که اين کار برای امثال شما خيلی اسان هست چنانکه تا به حال دريغ نفرموديد...اگرچه تمام مشکلات کشور ما به علت خشونت است

الهام

سلام جالبيش اينجاست فقط بچه های هيئت خودتان از نظریاتتون طرفداری ميکنند در نتيجه ميفهميم که مخ همتونو اونجا شستشو دادن..... خدا شفاتون بده ان شاءا...