آقاجون کجايی ...

هر از چندگاهی گوشه چشمم را ، از پرده خواب بیرون می کشم ... تا با آن سپیدی صبح را ببینم ... عمری است که روز به روز ، لحظه به لحظه منتظر دیدنش هستم ، ولی حیف ... که لیاقتش را بدست نیاوردم ... باز نا امید از دیدارش چشمانم را می بندم و به خواب می روم ...

42jnx1f.jpg

از اهل دلی پرسیدند : برای مجنون سخت ترین لحظه چه زمانی بود ؟...                                  

تاملی نمود و نگاه کرد و گفت : نه یک ساعت ، نه یک دقیقه و نه یک ثانیه ، بلکه یک لحظه جدایی از معشوق ...

حالا آمده ام بگویم ، آقاجان ...

چه تلخ می شود این لحظه بدون شما                                 چه تلختر همه عمرمان بدون شما

منم غریبه و شب تیره و مسیرم سخت                     کجا روم ، چه کنم ، بی شما ، بدون شما

راستی آقاجان ، امسال محرم کجا خیمه عزای جدت حسین را به پا کردی ... کجا روضه عمو یت عباس را خواندی ... کجا از رشادت های عمه ات زینب وعظ نمودی ... خوشا به حال مستمعین روضه هات ... راستی آقاجون ، ببخشید که لیاقت حضور را نداشتم ... ببخشید که دل شما را شکستم ... ببخشید که حرفام بوی شعار می دهد نه شعور ... 

کاش می شد مرا می دیدی ، مرا با همان صدایی که گمانم  در مصائب عمه ات گرفته باشد  ، موعظه می کردی ...

جسارت است ولی می شودهمین شب سرد                کشی به روی سرم لحظه ای عبایت را

گمانم که صدایت گرفته چون زینب                                       میان بغض صدا می زنی خدایت را 

آقا جان ... نمی دانم این ایام چه به کاروان عزادار ، آل الله گذشت ... شاید در چنین ایامی بود که نا گهان آن زن شیون کرد که ای وای از تنور نور می آید ... خدایا این چه سری است ، این چه نوری است که خانه را روشن کرده ... بسوی تنور رفت ، در تنور را بداشت  ... وای بر من که این  سر بریده شده فرزند زهراست ... ای مرد حیا نمی کنی ... برای من سوغات از سفر سر حسین را آوردی ...

آخر چه شده زخانه دور افتادی                                                       تو دوز ز خواهر صبور افتادی

زینب به میان خیمه می سوزد و تو                                               ای وای بمیرم به تنور افتادی

آقاجان ...

از غربت جدت حسین همین بس که اگر حسین را آنانی کشتند که شعار اسلام می دادند ولی درد دین نداشتند ، بر بدنش جسارت کردند ، محارمش را به اسارت بردند ّ به آنان  تازیانه زدند و سر جدت را در تنور گذاشتند،  ولی در راه یک راهب مسیحی آمد  سر حسین را گرفت به درون کلیسا برد ، آن را شستشو کرد ، معطرش نمود ، در میان پارچه قیمتی آن را گذاشت ...

                آخراین سر حسین است ، عزیز زهرا ، ای وای ای وای ...

حرف دل امشب ، کیلک کنید...

خدایا ما را کربلایی کن ...

  

/ 26 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س-شايسته

بابا... بعضی از خواننده های وب شما جنون ادواری دارند وظاهرا الان دوباره در مرحله عود بيماريشان هستند.ادلشان از حقد و حسد و کينه مملو است . امید وارم شما و دوستانتان از شرشان حفظ شوید

علی صادقی

خداوند دشمنان مومنان را از احمقها آفريده است.برای شفای دلهای بيمار دعا کنيد

الهام

بی سر و سامان توام یا حسین دست به دامان توام یا حسین عاقبت این عشق هلاکم کند در گذر کوی تو خاکم کند. امام کاظم (ع): اگر به تعداد اهل بد ر مومن کامل در میان شما بود قائم ما قیام میکرد. متاسفم که همین اندازه هم مومن نداریم من یکی که از خودم شرمنده ام ادم بمیره بهتر از اینه که امام عصرش قبولش نداشته باشه یا اینکه بدونی تو مانعی هستی واسه ظهورش و استفاده ی اون جماعت مومن واقعی... به گناهای دیگمون باید حق الناس رو هم اضافه کنیم ! ... وبلاگتون خيلی قشنگه خيلی حال کردم از اين وبلاگا که باهام هم عقيده باشن کم پيدا ميشه ... میشه جزو پیوندای وبلاگم باشید؟ من مثل شما پر بار نیستم ولی اگر وقت داشتید به ما هم سری بزنید یا علی

کودک زمستانی

سلام... بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن٬ برون آ دمی ز ابر کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست... چه زیبا می نویسین...آدم لبریز حسرت میشه! شما که اهل دلید برای این تنهاترین دل هم دعا کنید...شاید مولا دل ما رو هم قبول کرد٬توقع زیادیه می دونم... اما از بزرگان جز بزرگی انتظاری نمی ره! التماس دعا... یا علی...

هانيه بختيار

سلاااااااااام...چطوری؟ ببين! بيا اين ؛آشنا؛ رو پيدا کنيم..من که يه حدسايی زدم..تو چی؟..فک کنم که از خازده های قبيلمونه!!...شايدم نه البته.. راستی! نوشته هات خوبن و کوتاهو ساده..اما مواظب باش شبيه هم نشن.. جناب آقای حاج کربلايی محمد صادق خان اعتماد سعيد!!!! بابا خانوووووم بختيار يه جورايی خيلی بالای سيکله برا ما!

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام : شايد تنها اميد ديدنش در آدينه روزی باشد که مرا تا صبح جمعه می کشاند.... نمی دانم اگر اميد به کرم خدا و دعای شما بزرگواران نبود ،‌شايد هيچوقت لياقت انتظارش را به دل را ه نمی دادم... دعايم کن که لايق انتظارش باشم. ايام به کام و التماس دعا

دارتن يان

گفتم به وصل رويت کی می توان رسيدن گفتاکه نيک بنگر شايد رسيده باشی

مترک

سلام. اومدم چند بار ٬ آپ نکرده بودين. الآنم می‌بينم آپ نکردين... حال شما خوبه؟ يادم باشه از اين به بعد وقتی می‌رم تو يه وبلاگی و آپ نشده ٬ حداقل يه پيغام «آمدم ٬ نبوديد» بذارم. که يه ديگه بهم نگن رفتم تو دسته‌ی بی‌معرفتا.

کودک زمستانی

سلام... اما نه به تعداد دانه برفهای امروز...خیلی بی مایه بود برفاش...کم رو زمین نشست٬ همش آب شد امروز صبح سر زدم که! از دست اين دنيای مجازی... آپ نکرده بودين منم چيزی ننوشتم خوبین شما؟

مهدی سعیدی

حرف نداره