حرف دل (۲)

دل من می خواهد از سیاهی جنون آورش سخن گوید دل من می خواهد از عطر غم انگیز مهر سخن گوید دل من می خواهد از خودش بگوید از تباهیش از بی کسی هایش دلی که بعد از تو ظاهرش را آراسته می کرد دلی که زمانی این خزانش بهاری داشت دلی که زمانی دوست می داشت و دوستش می داشتند دلی که در نبودت هزاران بار شکست و صدای ناله اش همه را به عزا نشاند دلی که زمانی هدیه می داد هدیه اش همه ی عشقش بود به تو عشقی که با سادگی و صمیمیت بود دلی که در نبودت سوخت و خاکستر شد دلی که بی پناه شده دلی که تکیه گاهی ندارد دلی که در نبودت می گریست و تو ندانستی آری هیچ گاه ندانستی که این سکوت بی دادگر دل بی پناه مرا می آزارد مردم این زمان فراموش کرده اند که دلی دارند شاید هم دلی که دارند نمی خواهند باورش کنند آه اگر دل نبود دل شکستگی هم نبود در کنارش دلدادگی هم . برای زندگی باید دو دل باشد دلی که دوست بدارد دلی که دوستش بدارند اما من برای زندگی کردن همین دل شکست خورده ام را دارم دل ترک خورده ای که هنوزم اثر انگشت بی رحمت بر روی آن باقی  مانده دلی که حتی یک دریا هم نمی تواند این همه غمش را بزداید دلي كه فقط منتظر معجزه اي است و اين انتظار هر چند كه بيهوده است اما شيرين است دل من آمد و رفت و شکست و گم شد در تاریکی گم شد که هنوزم آن را ندیدم و من باز هم در این سکوت عشق تکراریم به مردن روحم فکر می کنم سکوتی که ای کاش مدتها پیش شکسته شده بود کاش ....

/ 0 نظر / 5 بازدید