۳۰ بهمن ۶۴ ، ۳۰ بهمن۶۵ ...

امروز ۲ تا حرف آمدم بزنم  و بروم ... روز ۳۰ بهمن برای من روز مهمی است ... یک طرف آن رفتن و طرف دیگر آمدن ... یکی آن در سال ۶۴ و دیگری در سال ۶۵ ... سال ۶۴ عملیات ولفجر ۸ نوجوانی که فقط ۱۷ سال داشت به نام امیر حسین اعتمادسعید از پیش ما رفت ... نوجوانی که شب قبل از شهادت خود مجروح شد و او را برای معالجه به عقب فرستادند ... سحر ناگهان با لباس خونی خود را به منطقه رساند تا از عملیات عقب نماند ... در دست خود عکس های رادیولوژی داشت ... ۲ ترکش به طحالش خورده بود ... عملیات شروع شد ... امیر لنگان لنگان می دوید ... حسابی تشنه بود ... از زمین و هوا آتش می ریخت ... دوستانش او را دوره کرده بودند که اگر افتاد او را کمک کنند ... فرمان عقب گرد دادند ... هلیکوپتر عراقی دنبال بچه ها راه افتاده بود ... هر لحظه تعدادی از بچه ها به زمین می افتادند ... اونهایی که نیمه جان هم بودند با مسلسل عراقی ها شهید می شدند ... چه قیامتی ... پدر با پسر می رفت ... پسر می ماند پدر برمی گشت ... دو برادر می رفتند یکی می ماند و دیگری بر می گشت ... دو رفیق همین طور ... رفقای امیر وقتی عقب رسیدند دیدند امیر بر نگشت ... امیر رفته بود ... هر کسی یک گوشه نشسته بود همه در عزای از دست دادن عزیزان ...

بعد از ۱۳ سال بدنش نه ، استخوان هایش برگشت ... چه زیبا نوشتند بر روی سنگ قبرش که

کمال المطلوب لقاء المحبوب

خوشا به حالش که یار را دید و برگشت .

یک سال بعد در همان روز کودکی به نام محمد صادق در همان خانواده به دنیا آمد ... به راستی که در ۳۰ بهمن امیر نرفت و من نیامدم ،  بلکه امیر آمد و جاودانه شد و ماند و ما ها رفتیم ...

خدا یا ما را کربلایی کن ...  

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
*نازنين يار*

اللهم الرزقنا توفيق زياره الحسين فی الدينا و شفاعته فی الاخره *** اولين بار است که به زيارت اين ميکده ی عشق اهل بيت مشرف می شوم و به موجب اين سعادت بسيار خرسندم.

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام : ما عادت کرده ايم که نعمت های خدا دادی را نا ديده بگيريم! مومن ! همينکه توفيق يافته ای تا از بزرگ عاشقان زمانه بنويسی به معنای آنست که قلمت رخصت داده شده و اين اجازه تنها نصيب کسانی می گردد که دلی با صفا دارند . خست نکن و دعايم کن. که دعای غير زودتر مستجاب می شود. خصوصا دعای صاحب قلمی که چنين اجازه ای يافته است. خسيس نباش. ممنون

متروک

حالا من هر چيم بگم ٬ شما باز حرف خودتون رو می زنيد که بنده اصلا اينجاها نميام و کم پيدا شدم و ... یه جورایی هم انگار دست پیش گرفتیدا ! باشه ٬ خيالی نيست. لابد منم همين‌طوری الکی خالی می‌بندم که میام اینجا و کامنت نمی‌ذارم. چی بگم ديگه؟ راستی نگفتين اسم اون افرادی‌رو که انگار حرفای ديگران‌رو نه می‌شنون و نه می‌خونن ٬ چی بايد گذاشت؟

سلام... ازتون يه چيزی خواسته بودم توی کامنت متن قبلی... آره ...وقتش بود...آپ کردم...اما... يا علی

عطش زار

بنا به پيشنهاد دوستان هيئت ما امشب چای با سوهان اعلا می دهند متبرک است

تقي دژاكام

سلام بر دوست . با خيلی دور - خيلی نزديک ٬ خبرهای مهم اين روزها را بازخوانی کنید. شايد به خواندنش بيرزد!

چه

ای ول چه کسايی تو اين مملکت بودن و چه اتفاقايی افتاده که هيچ کس خبر نداره واقعا اشکمو در اوردی انشا الله همه با شهدا محشور شيم