يادش به خير شب جمعه کربلا (۱) ...

logo.jpg

2nkl99l.jpg

زیبا ترین روز عمرم بود ... اتوبوس وارد شهر شد ... آخرین ایست بازرس گذرنامه ها بود ... راننده عراقی گقت : ۵ دقیقه دیگر به حرم می رسیم ... وای چه اضطرابی داشتم ... قلبم تند تند می زد ... دلم می خواست چشمم ببندم و وقتی باز می کنم حرم زیبایش را ببینم ... چشمم را بستم ... فقط یک لحظه صدای گریه و شیون را از اتوبوس شنیدم ... چشمام باز کردم دیدم  دو گلدسته زیبا و یک گنبد قشنگ از عقب نمایان گر شده است  ... بله این حرم امام حسین است همان حرمی که یک عمر آرزویش را می کشیدم ... حالا دارم از نزدیک می بینمش ... حسابی گنگ شده بودم اشکم نمی آمد عین دیوانه ها زل زده بودم به حرم ... ماشین در کنار خیمه گاه امام حسین ایستاد ... از ماشین پیاده شدیم ... به شارع امام حسین (ع) رفتیم ... هتل ما درست در مقابل باب القبله بود ... به اتاق رفتم ... چه نمای زیبایی ... گنبد امام حسین در مقابل دو چشمانم ... با دنیا آن لحظه را عوض نمی کنم ... همه تصمیم گرفته بودند که اول به حرم حضرت عباس بروند و اجازه بگیرند و بعد به حرم ارباب بروند ... ولی من اول به تله زینبیه رفتم ... نمی دانم چرا ، ولی اول از خواهر امام حسین خانم حضرت زینب (ع) اجازگرفتم ... با دل پری رفته بودم ... کلی در دلم شکواییه داشتم از آدم ها ... ولی با اولین نگاهم به ضریح شش گوشه آقا همه چیز یادم رفت حتی دیگه از (( فدایی)) هم بدم نمی آمد ... در آن لحظه دلم برای همه تنگ شد ، حتی برای آن هایی که برای نفرینشون رفته بودم ... شاید  کرامت ، حضرت رحمت الواسعه بود ... از ایوان خارج شدم جرات نکردم وارد حرم شوم ... رفتم در صحن نشستم ... با خودم گفتم برای چی آمدم این جا ... برای نفرین ... برای شکواییه ... برای تفریح ... یا برای امام حسین ... نه نه ، آدم بدجنسی نیستم ، هر کسی با هرکی خوشه یا علی ... من آمدم این جا خوش باشم ... من آمدم ، دلم را این جا خوش کنم ، من نباید از کسی کینه به دل داشته باشم ... هر کی هرچی می خواهد بگه ، بگه ... دل خوشی من تویی ...دلم از تمام کینه های دنیوی پاک کردم ... سرم پایین انداختم ، گفتم اقا : حر بودن برای من زیاده ولی همان طور که امثال رسول ترک پذیرفتی ، زیر سایه خود بردی و عاقبت بخیر شون کردی مرا هم بپذیر ...

ادامه دارد ...

                            خدا یا ما را کربلایی کن ...

/ 6 نظر / 9 بازدید
متروك

خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد ممنونم ازتون... لطف بزرگی در حقم کردین. خیلی خوشحال شدم . نمی‌دونم چه‌جوری می‌تونم تشکر کنم ازتون. اون موقع که داشتم دعارو می‌خوندم اصلا فکرشم نمی‌کردم که یه با معرفت تو کربلا از من یاد کرده باشه.... . خيلی خوشحال شدم وقتی فهميدم رفتين کربلا ٬ اونم تو چه روز عزيزی(فضول نيستم ولی وقتی داشتم برای عشاق‌الحسين کامنت می‌ذاشتم کامنت شمارو خوندم بعضی وقتا از اين کارا می‌کنم . فضوليه؟) ان‌شاءالله زیارت کربلا همیشه نصیب بامعرفتایی مثل شما بشه که یادی هم از بقیه می‌کنن...

بلاگ نوشت

آقا ما رو هم اون وسطا يادتون اومد يا فقط اين سعيد شمس شانس داشت؟!؟!!!!! پست قشنگی بود...همراه با کت قشنگ ايضا!!!

مجنون الحسين

برادر خوبم...خودت که بهتر می دونی حاج قربون روز های عرفه رو کم نمی ذاره...نمی دونم چی بگم..نمی تونم بگم جای شما اينجا خالی بود ...جای ما اونجا خالی بود...اون روز حاج قربون می گفت آقا دلت خنک شد ما امسال کربلا نبودیم...؟ نمی دونم شاید لیاقت نداریم واقعآ اما عرفه...کربلا...با صدای حاج قربون...روبه رو حرم ارباب...انشا ءالله التماس دعا یا علی

مجنون الحسين

در هوای عشقت دل ما پريده جز تو مولا حسين از همه بريده محمد صادق بزرگوار خيلی دل ما رو هوايی کرديد... تقريبآ می تونم بگم از اينکه من اونجا نيستم هنگ کردم...حوصله هيچ کس رو ندارم... به ارباب بگيد آقا جان با خوبا حال می کنی... مگه بدا دل ندارن؟ التماس دعای مخصوص یا علی

مجنون الحسين

تو چه دلربايی تو چه با صفايی تو خدای عشق و شه کربلايی تو حسين زهرا تو امير عشقی تو عزيز زينب قبله دمشقی به خدا به جزتو ندهم دلم را که به عشق نابت زده اند گٍلم را یا حسین یا حسین یا حسین... برادر خوبم...خوب بو کن...بوی غم و ماتم می آد نه؟ خوب گوش کن...صدای عمه ی سادات رو از سمت تل زينبيه می شنوی؟؟ صدای مادر مارو چه طور؟آره حتمآ می شنوی... می بينی چقدر جانسوز حسينش رو صدا می زنه؟.....