ديگه چی بگم...

این نیمه شعبان هم تمام شدآقامون ندیدیم ... نمی دانم این همه دعا این همه التماس این همه زاری چه شد ... این چند ساله شام نیمه شعبان برای من کمتر از شام غریبان نبوده است ...اصلا نمی دانم چرا باید شام نیمه شعبان جشن گرفت ... آقامون نیامد که هیچ یک نیم نگاه هم به ما نکرد ... خستگی بر پا کردن این جشن بر شانه هام سنگینی می کرد ... به قول دوست عزیزم آقا سجاد که از آن طرف دنیا چه قشنگ می گه :

این جشنها برای من آقا نمی شود                                    شب با چراغ عاریه فردا نمی شود 

ولی این را بگم آقا تو که می دانی این قدر خاطرت برای ما عزیزه این کار را با می کنی چه فرقی با بقیه داری ... بی خیال ... دلم گرفته می ترسم ... نوشته هام به بی راهه برود ... ولی همین را بگم شام نیمه شعبان که همه مشغول جشن بودند ... یه نگاهی به ان همه نور و چراغی که به خاطر تو می سوختند کردم تو دلم به خدا گفتم : میان این همه نور وچراغ ؛ چلچراغی گم کرده ام . باور کنید او روزی می آید ؛ باور کنید او روزی از سفر می رسد ؛ ولی خدا یا ما را به آن روز برسان . یواش یواش دارد ماه رمضان می رسد ... نمی دانم یه حس غریبی دارم ...احساس می کنم دستم خالی است ... ولی این را می دانم این ماه رمضان با قبلی هاش فرق دارد ...

                                                                                        خدا یا ما را هم کربلایی کن...

/ 0 نظر / 5 بازدید